آهنگ جدید و زیبای سیاوش شمس به نام بی وفا
¤¤¤ برای دانلود این آهنگ زیبا به ادامه مطلب برید ¤¤¤
آهنگ جدید و زیبای سیاوش شمس به نام بی وفا
¤¤¤ برای دانلود این آهنگ زیبا به ادامه مطلب برید ¤¤¤
بالاخره آقای احمدی نژاد داخل یک جلسه دولتی کروات زد . این عکس صد در صد واقعی ست .حتما برای دیدن عکس به ادامه مطلب برید .
¤¤¤ حتما ادامه مطلب رو ببینید ¤¤¤
سالی
نوروز
بی چلچله بی بنفشه می آید.
بی جنبش سرد برگ نارنج برآب
بی چرخش مرغانه ی رنگین برآینه
برای مشاهده شعر به صورت کامل به ادامه مطلب برید
كوهنوردي ميخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن ! ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟ – نجاتم بده خدای من! – آيا به من ايمان داري؟ – آري. هميشه به تو ايمان داشتهام – پس آن طناب دور كمرت را پاره كن! كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بيترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نميتوانم. خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟ كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نميتوانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت.

…زن نمی دانست که چه بکند؛ شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید ، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است .زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود . روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد ، شاید چاره ای شود ! راه سخت و دشوار کوهستان را گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت ، خود را به کلبه ی راهب رساند ،قصه ی خودش را به او گفت در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد …..راهب نگاهی به زن کرد و گفت : چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !!! …..- ببر کوهستان !! … آن حیوان وحشی؟ !! – بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند . …….و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت .نیمه شب از خواب برخاست . غذایی را که آماده کرده بود ، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد . آن شب ببر بیرون نیامد……چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان ، غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و نگاهی کرد ……باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت …. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند ….. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها ، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد ، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد … زن خیلی خوشحال شد . چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.
طوری شده بود که ببر برسر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جو یی ، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت ، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا انکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد ….. صبح که شد ، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست …… فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود !! زن ، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید !! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت : ” مرد تو از آن ببر کوهستان ، بدتر نیست ،توئی که توانستی با صبر و حوصله ، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی ، توان مهار خشم شوهرت را نیز داری ، محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز …
منبع :zialem.blogfa.ir